گفته بودي عشق را در سينه رسوا مي كني در دل آرام عاشق شور و بلوا مي كني
گفته بودي اشك را از گونه ها ره مي زني خميه ات را در ميان سينه بر پا مي كني
گفته بودي يار فرهاد و چوشيرين مي شوي باغ خسرو را به انگشتي چو صحرا مي كني
گفته بودي خط قرمز مي كشي بر نام ديو مي نويسي زهرا و امضاي حيدر مي كني
گفته بودي گر بيايي سر به ما هم مي زني زهر غم را در دهانم مثل حلوا مي كني
گفته بودي يار ؟ كلب
پاسبانت شد مريد من نمي دانم چرا اين پا و آن پا مي كني
روزهاست كه منتظر خورشيدم و نمي دانم كه چرا قصد طلوع ندارد ، زمين خشكيده و آسمان سياه است . بهار است وليكن گياهان و جانوران سر به خاك برده و از سرما شكايت مي كنند همه در حسرت يك پرتو گرمازا اند . درختان آخرين توان خود را نيز جمع مي كنند و سر به آسمان نهاده و خدا را صدا مي زنند .... .
پس كي خورشيد طلوع مي كند.
امروز هم ما يه كسي رو داريم كه خيلي غريبه . باورت مي شه تو كشور شيعه از پدر و مادرش هم غريبتره. من و تو تا حالا چند بار واسه غريبي اون نمي گم يه پرنده آزاد كرديم مي گم فقط به پرواز پرنده ها نگاه كرديم . اصلا بيا يه كاري بكنيم. بيا يه قراري با هم بزاريم بيا هر شب سر يه ساعت خاص ، هر ساعتي كه تو بگي ، مثلا موقع اذون مغرب سر به آسمون كنيم از ته دل بگيم " اللهم عجل لوليك الفرج "
اگه هستی بگو یا علی
می نویسم از تو تن کاغذ من جا دارد ، با تو از حادثه هاخوام گفت . گريه اين گريه اگر بگذارد، با تو از روي ازل خواهم گفت. با تو از همهمه كوچه شب ، از غربت يك جهان خواهم گفت.
اول بيا مدينه و بنما كه در كجاست گمگشته قبر مادر درد آشناي تو
با من بمان پرستوي شكسته بال ، بعد از تو غربت مدينه را چگونه باور كنم . بعد از تو چه كس محرم اين دل خسته من است ...
شب است و حتي ماه روي بيرون آمدن نداشت . در ، ديوار همه و همه مي گريستند . اما نه! در شمسار بود و ديگر تاب ديدن روي علي را نداشت.
سالروز شهادت مادرت تسلیت باد.
