تبليغاتX
.
.
 

گفته بودي عشق را در سينه رسوا مي كني    در دل آرام عاشق شور و بلوا مي كني
گفته بودي اشك را از گونه ها ره مي زني       خميه ات را در ميان سينه بر پا مي كني
گفته بودي يار فرهاد  و چوشيرين مي شوي   باغ خسرو را به انگشتي چو صحرا مي كني
گفته بودي خط قرمز مي كشي بر نام ديو       مي نويسي زهرا و امضاي حيدر مي كني
گفته بودي گر بيايي سر به ما هم مي زني    زهر غم را در دهانم مثل حلوا مي كني
گفته بودي يار ؟ كلب پاسبانت شد مريد         من نمي دانم چرا اين پا و آن پا مي كني

+ نوشته شده در  ساعت 14:49  توسط سیب  | 

روزهاست كه منتظر خورشيدم و نمي دانم كه چرا قصد طلوع ندارد ، زمين خشكيده و آسمان سياه است .  بهار است وليكن گياهان و جانوران سر به خاك برده و از سرما شكايت مي كنند همه در حسرت يك پرتو گرمازا اند . درختان آخرين توان خود را نيز جمع مي كنند و سر به آسمان نهاده و خدا را صدا مي زنند .... .

پس كي خورشيد طلوع مي كند.

+ نوشته شده در  ساعت 14:35  توسط سیب  | 

اونروزها علي خيلي تنها بود خيلي هم غريب . آخه مي دوني كوفه و مدينه نداره . اونها هر جايي غريبن . اگه من و تو اونجا بوديم كدوم طرفي بوديم. پهلوي زهرا رو مي شكستيم يا خودمون رو پناه در مي كرديم.....

امروز هم ما يه كسي رو داريم كه خيلي غريبه . باورت مي شه تو كشور شيعه از پدر و  مادرش هم غريبتره.  من و تو تا حالا چند بار واسه غريبي  اون نمي گم يه پرنده آزاد كرديم مي گم فقط  به پرواز پرنده ها نگاه كرديم .  اصلا بيا يه كاري بكنيم. بيا يه قراري با هم بزاريم بيا هر شب سر يه ساعت خاص ، هر ساعتي كه تو بگي ، مثلا موقع اذون مغرب سر به آسمون كنيم از ته دل بگيم " اللهم عجل لوليك الفرج "

اگه هستی بگو یا علی

+ نوشته شده در  ساعت 19:31  توسط سیب  | 

می نویسم از تو تن کاغذ من جا دارد ، با تو از حادثه هاخوام گفت . گريه اين گريه اگر بگذارد، با تو از روي ازل خواهم گفت. با تو از همهمه كوچه شب ، از غربت يك جهان خواهم گفت.

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:34  توسط سیب  | 


مولا بخوان تو آيه امن يجيب را       زيرا كه مي رسد به اجابت دعاي تو

اول بيا مدينه و بنما كه در كجاست     گمگشته قبر مادر درد آشناي تو

با من بمان پرستوي شكسته بال ، بعد از تو غربت مدينه را چگونه باور كنم . بعد از تو چه كس محرم اين دل خسته  من است ...

شب است و حتي ماه روي بيرون آمدن نداشت . در ، ديوار همه و همه مي گريستند . اما نه! در شمسار بود و ديگر تاب ديدن روي علي را نداشت.
سالروز شهادت مادرت تسلیت باد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط سیب  | 

می دونی با امروز چند روزه که منتظرم ؟ چند روزه که زل زدم به جاده و هی امروز و فردا می کنم. دیشب چشمم که به قاب خالیه عکسش افتاد بغضم ترکید. گفتم توهم از منتظر گذاشتن خوشت می آید ؟ می دونی همه ی جمعه ها نگران طلوع و  شرمسارانه غروب می کنند؟ گفت : خودت خواستی !! گفتم من . من . ... . مکث کوتاهی کردم و گفتم اگه من مانع اومدنت هستم بیا این تو و اینم جان من . فقط  قول بده ِ خودت بیایو این جون ناقابلو بگیری تا آرزو به دل نرم.

+ نوشته شده در  ساعت 17:26  توسط سیب  |