اين روزها دلم خيلي گرفته بود . دگه اصلا حال و حوصله نوشتن و وبلاگ نويسي و از اين جور چيزها رو نداشتم . راستش رو بخواي اين قدر به اين قلم التماس كردم كه بنويسه ولي چه فايده اصلا گوش نداد كه ندا . سه تا از دوستام با دانشگاه رفتند مشهد . ....
راهم ندادي
بي خيال
برادرم عكاس خوبي است
عكس گنبدت را دارم.

+
نوشته شده در ساعت 18:18  توسط سیب
|
+
نوشته شده در ساعت 13:22  توسط سیب
|
صداي اذون مغرب و عشا كه بلند شد.ساعت دل بي مهبا زنگ مي زد.پنجره رو كه باز كردم يه فرشته اومد جلو ودستم رو گرفت برد محل قرار واي چقدر فرشته . يعني همه اومدن كه يه بار ديگه پرند دل رو تا آسمون هفتم پرواز بدن و بگن " اللهم عجل لوليك الفرج " .از خودم خجالت كشيدم كه من بين اين همه فرشته چكار مي كنم.دست ها بلند شدو براي يه لحظه همه جا نوراني. اگه طالب عشقهاي آسموني هستي تو هم بگو " يا علي".

+
نوشته شده در ساعت 9:30  توسط سیب
|